"عکاس این تابلو خیابان بود"
مولف: عاطفه معصومی
نمایشگاه کتاب: شبستان، راهرو ۳۱ غرفه ۳۳ انتشارات آوای کلار
روی تشنگی ام
بایستم
واز عطش
سیراب شوم
میان خشکسالی چشمانم
به دنبال سراب میگردم
دریا میشود
سایه ی پرنده ای
که از افق می آید
تا باورم كني
فاصله اي به وسعت قدم مانده
پاهاي سستم
قدمي برنميدارند
نزديكتر شو
پرهايت را باز كن
بچرخ
با آسمان بازي كن
آخرين روزي است كه پرندهاي
وقتی که تشنه ام
بوی تورا حس میکنم
حالا
گلوی آسمان را بریده اند
ومن
با اینهمه ا شک
هنوز
هم
تشنه ام
كاش ميدانستم
پشتِ هاي و هوي آسمان
چه پنهان است
باز هم سطل بياوريد
بغض آسمان بزرگ است
رنگي نميشود
بوم سفيد
طالعش اين بود
در خاطرات خيابان
ثبت شود
سلام روز سشنبه 10/7 اولين ومهمترين قرارداد زندگيمو امضا كردم.
قرارداد چاپ كتابمو ...
نميدونيد چقدر خوشحالم ...
و تو يكي از اين پنجشنبهها هم چند تا از كارهام توي روزنامه همشهري (دوچرخه) چاپ ميشه...
وپائيز...
از پائيز
بدم ميآيد
برگها را رنگ سبز بزنيد
نمانّد...
برود!
نميخواهم-
- گلدان و كوچه منتظر بمانند
خالي ميشود
از من
كامواي مادربزرگ
مادربزرگ با نخ هایش
لباسی از بودن من بافته بود

سلام من عاطفه هستم 11ساله.
وقتي 8 سالم بود وتازه كلاس اول دبستان را تمام كرده بودم اولين كارم رانوشتم
قصه شعر گفتن من برمي گرده به وقتي كه همراه مادرم به شب شعر ميرفتم اون جا بود كه احساس كردم ميخوام بنويسم.
از اون به بعد هم دارم مينويسم!
نميدونم تا كي!