تبليغاتX
پیاده+رو

تا باورم كني

فاصله اي به وسعت قدم مانده

پاهاي سستم

قدمي برنمي‌دارند

نزديكتر شو

پرهايت را باز كن

بچرخ

با آسمان بازي كن

آخرين روزي است كه پرنده‌اي

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 11:47  توسط عاطفه معصومی  | 

 وقتی که تشنه ام

 بوی تورا حس میکنم

 حالا

 گلوی آسمان را بریده اند

 ومن

 با اینهمه  ا شک

هنوز

هم

تشنه ام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:16  توسط عاطفه معصومی  | 

 

كاش مي‌دانستم

پشتِ هاي و هوي آسمان

چه پنهان است

باز هم سطل بياوريد

بغض آسمان بزرگ است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 7:36  توسط عاطفه معصومی  | 

 

 

 

 

رنگي نمي‌شود

بوم سفيد

طالعش اين بود

در خاطرات خيابان

ثبت شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:15  توسط عاطفه معصومی  | 

سلام روز سشنبه 10/7 اولين ومهمترين قرارداد زندگي‌مو امضا كردم.

 قرارداد چاپ كتاب‌مو ...

نميدونيد چقدر خوشحالم ...

و تو يكي از اين پنجشنبه‌ها هم چند تا از كارهام توي روزنامه همشهري (دوچرخه) چاپ ميشه...

وپائيز...

  

 

از پائيز

بدم مي‌آيد

برگ‌ها را رنگ سبز بزنيد

نمانّد...

برود!

نمي‌خواهم-

- گلدان و كوچه منتظر بمانند

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 8:17  توسط عاطفه معصومی  | 

 

 

خالي مي‌شود

از من

كامواي مادربزرگ

مادربزرگ با نخ هایش

لباسی از بودن من بافته بود

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 8:21  توسط عاطفه معصومی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 23:23  توسط عاطفه معصومی  | 

سلام من عاطفه هستم 11ساله.

وقتي 8 سالم بود وتازه كلاس اول دبستان را تمام كرده بودم اولين كارم رانوشتم

قصه شعر گفتن من برمي گرده به وقتي كه همراه مادرم به شب شعر ميرفتم اون جا بود كه احساس كردم ميخوام بنويسم.

 از اون  به بعد هم دارم مينويسم!

نميدونم تا كي!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 23:22  توسط عاطفه معصومی  | 

بچه که بودم

تو را اندازه دستهایم دوست داشتم

بزرگ که شدم

دستانم کوچک شد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 23:21  توسط عاطفه معصومی  |